بخش اول درباره نویسنده

 تایلر نویسنده آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر است. او همسر تقی مدرسی، روان‌پزشک و نویسنده‌ی فقید ایرانی است. او از چهره‌های جدی ادبیات داستانی امروز آمریکا است یلر در 19 سالگی از دانشگاه دوک فارغ‌التحصیل شد و تحصیلات تکمیلی خویش را در مطالعات روسی در دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک گذراند. تایلر در سال 1963 با رمان‌نویس ایرانی، تقی مدرسی ازدواج کرد که از این ازدواج دو دختر دارند.

مدرسی در سال 1997 درگذشت. تیلر در بالتیمور در ایالت مریلند زندگی می‌کند و بیشتر داستان‌هایش در همین منطقه می‌گذرند. آن تایلر تاکنون چندین رمان و داستان کودک نوشته است و با وجود این که داستان‌های کوتاهش در مجلات معتبری چون نیویورکر، ساتردی ایونینگ پست، ردبوک، مک کال و هرپر منتشر شده‌اند، اما هیچ وقت دفتری از داستان‌های کوتاهش را به بازار عرضه نکرده است.

تایلر به محوریت انسان و احوال او در زندگی فردی یا خانوادگی نظر دارد و مسایل سیاسی در آثار وی جایی نیافته‌اند. کارهای آن تایلر چندین بار نامزد دریافت جایزه پولیتزر و پن فاکنر شده‌اند. او در سال 1989 برای یازدهمین رمانش جایزه پولیتزر را از آن خود کرد.

کارهای او بارها مورد تمجید منتقدان و نویسندگان بزرگی مثل جان آپدایک و منتقدان روزنامه نیویورک تایمز قرار گرفته‌اند.

از آن تایلر دو رمان دیگر به اسم‌های «وقتی بزرگ بودیم» و «مرگ مورگان» با ترجمه کیهان بهمنی توسط انتشارات افراز منتشر شده است.


بخش دوم درباره کتاب

نگاهی به رمان «حفره‌ای تا آمریکا» نوشته‌ی آن تایلر - تبسّم غبیشی

نقل است که آلفرد هیچکاک گفته: «داستان خود زندگی‌ست، فقط لحظه‌های کسالت‌بار آن حذف شده است»؛ اما در دهه‌های 1970 و 1980 میلادی، داستان‌نویس نامداری همچون ریموند کارور، داستان‌پردازی را دقیقاً برای نشان دادن لحظه‌های کسالت‌بار زندگی به کار می‌گرفت. نگاه او از سرِ ژرف‌بینی و ژرف‌اندیشی در کوچک‌ترین و ساده‌ترین اتّفاقات روزمرّه نفوذ می‌کرد تا با آثاری که می‌آفریند روزمرّگی را در ملال‌انگیزترین معنایش بکاود؛ آثاری که از لایه‌های زندگی روزمرّه می‌گذشتند و تا مغز استخوان خواننده پیش می‌رفتند تا نهایت حسّ هم‌ذات‌پنداری را در وی بیدار کنند و آینه‌ای تمام‌نما از زندگی آمریکای معاصر باشند.

رمان «حفره‌ای تا آمریکا»، نوشته‌ی آن تایلر نیز وارث چنین دیدگاه و سبکی در نوشتن است. آن تایلر در بیش‌تر آثار خود به کندوکاو و جست‌وجو در درون روابط خانوادگی می‌پردازد و با نگاهی دقیق و ریزبین خانواده‌های آمریکایی را می‌کاود. «حفره‌ای تا آمریکا» نیز رمانی است که روزمرگی‌های آن چند بار خواننده را تا دل‌زدگی می‌برد و برمی‌گرداند. رمان، دو شیوه‌ی زندگی ایرانی و آمریکایی را در کنار هم مقایسه می‌کند و در این بین، آسیب‌های مهاجرت و زندگی مهاجران را نیز بازمی‌گوید. داستان در فرودگاه آغاز می‌شود، آن‌جا که دو خانواده‌ی آمریکایی و ایرانی در انتظار فرزندانی هستند که قرار است از کشور کُره به آن‌ها بپیوندند. دوستی این دو خانواده از همین‌جا شکل می‌گیرد. فصل اول داستان با زاویه‌ی دانای کل روایت می‌شود و در فصل‌های بعد، محدود می‌شود به ذهن شخصیت‌های مختلف داستان. فصل دوم، محدود به ذهن «مریم» است، زنی که در روزگار جوانی از ایران به آمریکا مهاجرت کرده و هرگز موفق نشده خود را از حصار مهاجر بودن آزاد کند. مریم میان دو جهان گیر کرده، نه در ایران ایرانی است و نه در آمریکا آمریکایی؛ طوری که حتی با فرزندِ زاده‌شده در آمریکایش نیز احساس بیگانگی می‌کند:
سامی همیشه به مریم می‌گفت: «تو آمریکایی نیستی؟ یک نگاه به پاسپورتت بنداز.»
مریم می‌گفت: «تو خودت خوب می‌دانی منظورم چیه.»
منظور مریم این بود که او در این کشور یک مهمان بود. هنوز و تا همیشه یک مهمان است و بنابراین باید بهترین رفتار را از خودش نشان بدهد.
...
سامی پرسید: «چرا فکر می‌کنی رفتارشان باید از آمریکایی‌ها بهتر باشد؟ آن‌ها هم دارند مثل آدم‌های دیگر رفتار می‌کنند. پس دست بردار و راجع بهشان قضاوت نکن.»
اولین واکش مریم این بود که تصمیم گرفت او هم لحنش را تند کند. یعنی خیلی بد بود که از هم‌وطنانش انتظار داشته باشد رفتارشان نمونه باشد؟
در این‌جا فاصله‌ی میان مادر مهاجر و فرزند آمریکایی‌ او نشان داده می‌شود، اما فصل دیگری از داستان به‌خوبی تصویری از زندگی فرزندِ یک مهاجر بودن را نیز نشان می‌دهد؛ پسری که نمی‌تواند از داشتن نگاه مغرضانه به «آمریکایی‌ها» پرهیز کند:
سامی فارسی حرف نمی‌زد. از همان روز اولی که به مهد کودک رفته بود و دیده بود که هیچ‌کدام از هم‌کلاسی‌هایش فارسی حرف نمی‌زنند رسماً اعلام کرده بود که دلش نمی‌خواهد فارسی حرف بزند... مریم می‌گفت: «تو با آن لهجه‌ی بالتیموری‌ات، تو آمریکا به دنیا آمدی، تو همین‌جا هم بزرگ شدی، تا به حال هیچ کشور دیگری هم نرفتی: بعد تو چه جوری این حرف‌ها را راجع به آمریکایی‌ها می‌گویی؟ تو خودت آمریکایی هستی. داری مردم کشور خودت را دست می‌اندازی!»
این‌گونه است که در روایت موشکافانه‌ای که شاید برآمده از زن بودن نویسنده‌ی آن باشد، خانواده‌های ایرانی و آمریکایی در قالب «یزدان‌ها» و «دانلدسون‌ها» کنار هم قرار می‌گیرند و مقایسه می‌شوند. از ظاهر ساده‌ی «بیتسی» که آرایش ندارد، موهایش کوتاه است و اغلب لباس‌های گشاد می‌پوشد، تا «زیبا» که بیش از حد آرایش می‌کند و در پوشیدن لباس وسواس زیادی به خرج می‌دهد. «بیتسی» برای شام غذای ساده‌ی گیاهی شامل برنج و لوبیا می‌پزد و «زیبا» وقتی مهمان دعوت می‌کند با چند نوع غذا و شیرینی ایرانی پذیرایی می‌کند:
روی میز چند جور غذا و انواع و اقسام سالادها و تنقلات بود. می‌خواستند اسم همه چیز را بدانند و وقتی بیتسی فهمید مریم تمام آن غذاها را درست کرده، با خجالت از او پرسید که می‌تواند دستور پخت بعضی از از آن غذاها را از او بگیرد؟ 
«بیتسی» با تحکّم و اعتماد به نفس درباره‌ی همه چیز نظر می‌دهد و «زیبا» با هر حرف او دست و پایش را گم می‌کند و در شیوه‌های بچه‌داری و زندگی خود تردید می‌کند:
زیبا گفت: «سوزان که خوب شیر می‌خورد. تا حالا هم مشکلی نداشته.»
ـ «نمی‌خواهید بهش شیر سویا بدهید؟ شیر سویا از نظر فرهنگی هم برایش خوب است.»
زیبا با مهربانی گفت: «خوب، شاید از این به بعد بدهم.» 
در این میان، «مریم» ناظری است که بین خود و آن‌ها فاصله می‌اندازد و در ذهن سخت‌گیر خود همه را نقد می‌کند:
تمام مهمانان آمریکایی بشقاب به دست به اتاق پذیرایی رفتند و مهمانان ایرانی همان دور میز غذا ایستاده بودند. مریم همیشه با دیدن این صحنه به فکر فرو می‌رفت: یعنی آمریکایی‌ها بیش‌تر حرص می‌زدند تا زودتر بروند یک گوشه‌ی خلوت و غذای‌شان را تنهایی بخورند یا شاید هم ایرانی‌ها بیش‌تر حرص می‌زندند چون نزدیک منبع غذا می‌ماندند و آدم‌های دیگر که هنوز غذا نخورده بودند مجبور بودند از بین آن‌ها بگذرند تا به میز برسند؟
مریم به‌دقت رفتار آمریکایی «بیتسی» و غریبی مهاجرانه‌ی «زیبا» را زیر نظر می‌گیرد و با هر دوی آن‌ها احساس بیگانگی می‌کند تا این‌که در نهایت، پس از سال‌ها تنهایی تصمیم به ایجاد رابطه‌ای صمیمی با یک آمریکایی می‌گیرد؛ او که دیگر، سفر به ایران نیز برایش بی‌معنی شده و حتی در میان بستگانش احساس غریبی می‌کند، عاقبت از بند دودلی‌ها و کلنجارهایش با خود رها می‌شود، حصار دورِ خود را می‌شکند و به ازدواج با یک «آمریکایی» تن می‌دهد.
رمان در میان این قیاس‌ها با ظرافت تمام روزمرگی آمریکایی و فرهنگ ایرانی را به تصویر می‌کشد. توصیف دقیق چیزهایی که خواندنش اگرچه برای خواننده‌ی ایرانی تکراری و کسل‌کننده می‌نماید، در کنار رفتار «آمریکایی‌ها» تازگی دارد:
عطر برنج که چیزی شبیه عطر ذُرّت و کره بود، بلند شده بود. مریم قابلمه‌ را از روی گاز برداشت و روی ظرفشویی گذاشت. سپس شعله‌ی گاز را خاموش کرد. از همان جا صدای آقای حکیمی را می‌شنید که داشت موضوع بعدی صحبت را مشخص می‌کرد: سیاست. به‌طور مشخص سیاست در ایران. داشت راجع به تاریخ پرافتخار ایران و انقلاب حرف می‌زد. 
با توجه به آن‌چه گفته شد، در رمان «حفره‌ای تا آمریکا» مهاجرت از دو دیدگاه بررسی می‌شود: اول دیدگاه موشکافانه‌ای که به زندگی یک خانواده‌ی ایرانیِ ساکن در آمریکا دارد و دوم با آغاز دوباره‌ی مهاجرت ـ یعنی هنگامی که بچه‌هایی از چین و کُره به دو خانواده‌ی ایرانی و آمریکایی سپرده می‌شوند. «یزدان‌ها» تصمیم می‌گیرند اسم دخترشان را «سوزان» بگذارند که تلفظ آن به دو زبان فارسی و انگلیسی راحت باشد و با هر دو فرهنگ آن‌ها سازگار؛ اما «دانلدسون‌ها» نام کُره‌ای فرزندشان را حفظ می‌کنند. آن‌ها چتری‌های کوتاه «جین‌هو» را کوتاه نگه می‌دارند و اصرار دارند هر سال مانند یک مراسم آیینی، سالروز ورود بچه‌ها را به آمریکا جشن بگیرند و لباس سنتی کُره‌ای تن دخترشان کنند. دخترها رشد می‌کند و کم‌کم آمریکایی می‌شوند، اما هیچ معلوم نیست که مانند «مریم» دور خودشان پیله نتنند و یا مانند «سامی» مرتّب از رفتار آمریکایی‌ خُرده نگیرند.
با خلق چنین آدم‌هایی است که رمان «حفره‌ای تا آمریکا»، سردرگمی‌ها و تنش‌های آن‌ها را می‌کاود، روایتی که می‌خواهد کشف کند «انسان‌ها چه‌طور با هم سر می‌کنند، چطور سازگار می‌شوند، خود را تطبیق می‌دهند، اصطکاک پیدا می‌کنند، تسلیم می‌شوند و صبح روز بعد این فرایند را دوباره از سر می‌گیرند.»