داستان نویسی گروهی
نوشتن داستانی بر اساس ۱ موضوع و همکاری اعضا حلقه کتاب میباشد.که به تازگی در حلقه کتاب هر هفته انجام میشود.این کار تمرینی است برای نوشتن.
داستان شماره یک حلقه کتابخوانی ما: نام داستان: یک روز کامل
شروع
خورشید خانوم با زحمت چند رشته ی باریک نورش رو از بین توده خاکستری رنگ رد میکنه و به شهر خفت میرسونه و شروع صبح را به اهالی خبر میده.
این روزها خواب صبحگاهی لذتی نداره. بیدار شدن، نشاطی نداره و رفتن اشتیاقی . همه چیز رنگ و بوی دود میده. سردرد و سوزش گلو کمترین مشکلات زندگی در این کلان شهر شده.
وضعیت ابر شهر تهران این روزها اینجوریه. شهری که مدتهاست صاحب نداره ولی مدعی زیاد داره.
با بی حوصلگی از تختخواب بیرون میام و آماده میشم. شهر شروع به بیدار شدن کرده و مردم تو خیابونن. مرد و زن و بچه ها، همه در زیر این چتر خاکستری.
سر راهم به دکه روزنامه فروشی میرسم و به عناوین روزنامه ها نگاهی می اندازم. از همه چیز یه مطلبی هست جز آلودگی هوا. از حواشی لیگ فوتبال درب داغون ایران تا مسایل سیاسی و اقتصادی. انگار هیچکس به فکر سلامتی آدمها نیست. انگار تا ابد زنده و سالمیم و باید به باقی مسایل رسیدگی کنیم.
دیروز تو مطب دکتر یه خانوم با شوهرش از رشت آمده بودند یرای معاینه. خانمه داشت با منشی دکتر صحبت مبکرد و یه دم غر میزد که چرا تو رشت زندگی میکنن و باید بیان تهران. شوهر بدبختش هم فقط گوش میکرد. منشی دکتر گفت که خوش بحالتون که اونجا هوای خوب دارید و خانمه جواب داد که همه چیز که هوای خوب نمیشه.
اگه امروز می دیدمش حتما بهش میگفتم چند وقت که اینجا بمونی میفهمی همه چیز هوای خوبه.
به دنبال یه تک نان
هنوز پاهایم کرختند. نفسم جا نیامده، باز باید راه بیافتم. می دونم با این روندی که پیش می روم نمی تونم زیاد دووم بیارم. کمی نفسم را چاق می کنم و دوباره به راه می افتم. هر چه بیشتر پیش می رم به جای اینکه بر سرعتم اضافه کنم، قدمهام آهسته تر می شوند، به دیوار تکیه می دهم و نمی دونم باید تا کی تحمل کنم.
تلفنم زنگ می خورد و آدرس محل جدید حلقه کتابخوانی را می دهند. به محل کارم نزدیک تر شده ام. همه حواسم به امشب معطوف شده که قرار است بابت نوشته هامون حرف بزنیم، موبایلم مجدد زنگ می خورد.
محمد؟ الان؟
- علی رسیدم سر کار ولی چیزی برای خوردن نمی تونم پیدا کنم. سر راهت چند تا نون بگیر.
- ده دقیقه دیگه نانوایی می بنده. الان موقع گفتنش بود؟
می پیچم داخل کوچه نانوایی که طپلق!!!
- یا امام زاده بیژن این صدای چی بود؟
فقط کافیه یک نگاه به ماشین بندازم تا متوجه بشم که بعله، چرخ ماشین....
مجبور می شم ماشین را پارک کنم و تا نانوایی نبسته حداقل 2 تا نان بگیرم. تند و تند می دوم، نه! نانوایی تعطیل شده. باید تا مغازه سر کوچه برم. ولی سر صبح، شکم خالی، می تونم دووم بیارم؟ پاهامم که کرخت شدند.
موبایلم و بر می دارم و با عصبانیت شماره محمد را می گیرم،
- محمد یه چیزی از همون میوه های تو باغ بخور، نانوایی پخت نمی کنه، سوپر مارکت هم به خاطر پدر سوختگی تعطیله. یا تا نهار صبر کن.
ساعت شلوغی
امروز چه زود گذشت. ساعت سه شد و تا دو ساعت دیگه باید کارهامو انجام بدم که به موقع به حلقه کتابخوانی برسم.
روی میزم شلوغه. قیچی، تقویم، خودکار و منگنه مثل آدهایی که وسط میدان جنگ جونشون در رفته هر کدوم یک طرف ولو شدن.
میشه این نامه را نگاه کنید؟ راستی اون شیرازیه هم میخواد امروز بیاد لینجا با شما کار داره. تا کی هستید؟
بگو قبل از ساعت پنج بیاد. امروز چهارشتبه است من ساعت پنج باید برم.
اه. آخه زردمبو شیرازی الان وقت اومدن بود. اصلان حوصله این یکی رو ندارم. کل وسایل روی میز و که داشتند روی اعصابم رژه می رفتن با هم ریختم تو کشو. مثل گور دسته جمعی خاکشون کردم و خلاص.
حداقل جلو چشمم نیستن دیگه.
ساعت پنج شد. پسر شیرازی همه حرفهاش و زده بود و منم به هیچکدام از حرفهاش گوش داده بودم. فقط با آخرین جمله اش گوشهام تیز شد و از روی صندلیم تکون خوردم. اونجایی که گفت: من دیگه باید برم، خدانگهدار.
ترافیک
-خب دیگه؛ با اجازه من برم آماده بشم برای حلقه.
جواب میدهد:مگه حلقه شش نیست، چرا این همه زود.
و من تایپ می کنم:حلقه اون سره شهره.تو ساعت اوج ترافیک از همت بخوام برم، دوساعت طول می کشه.
کاش استیصاله درون لحنم راهم می توانست بشنود از این که مجبورم دوساعت تمام در این ترافیک لعنتی بمانم؛ بمانیم،من و اندیشه هایم و هی کلاج و ترمز،کلاج و ترمز.
خداحافظی و فرستادن یکی دو تا آیکونه خوشحالی وخاموش کردنه کامپیوتر.
چرا بعضی وقتها این قدرچهره ی خودم در آینه برایم غریب می نماید. همچنان که موهایم را شانه می کنم و به خود می نگرم ،ذهنم بازتجسم می کند قیافه ی ژوکری را که برای خود ساخته ام و درتمام طول این هفته که کتاب را می خواندم،در صحنه های داستان قدم می زد، بازی می کرد و حرف هایی می زد که به من حظ می داد.
زمان آرایش صورت و لباس پوشیدن را تا آنجا که توانستم مختصر کردم.
سوئیچ را که چرخاندم،ساعت ماشین نشان می داد 4:25 واین یعنی دیر شده است و طبق تجربه باید می دانستی که حتمن باز هم زمانی طولانی درترافیک هستی.
قیل از خروجی صیاد؛حجم ماشین های تپانده شده کنار هم را می بینی که ایستاده اند و هر از چند گاهی،هی،یکی دو متری جلومی روند و باز می ایستند.ترمز می کنم و من هم به جمع تمام این ماشین ها می پیوندم.مردی موتورسوار را می بینم که از کنارم می گذرد،آسوده خاطر از معنایی به اسم ترافیک.کاش جای او بودم.
ضبط را روشن میکنم.این تنها کاریست که در تمام این مدت رسیدنم تا مقصد می شود، همیشه می شد، انجام داد.صدای گیتار الکتریک و باز غرق شدن من در اندیشه هایم.خاطراتم، آرزوهایم و اضطرابهایم انگار همه وقت گرفته اند برای رژه رفتن از جلوی چشمهایم و من انگار مسخ شده ام.
سنگینی نگاهی از ماشین بغل دست را به روی خودم احساس می کنم.عجب نگاه نافذی دارد این مرد سی و اند ساله و نگاه برنمی گیرد از من.سر برمی گردانم از او و تازه می فهمم که چشم هایم نمی دانم از کدام چیزی که از ذهنم گذشته خیس شده است.لعنت به این ترافیک...لعنت ...لعنت
تلفنم زنگ می خورد.خود نفس حرف زدن حتمن آرامترم می کند که مرا می کشد به زمان و مکانی که حالا،همین حالا در آن هستم.با تلفن که حرف می زنم سرم را به علامت نه تکان می دهم برای اشاره ی دختری که می چرخد بین ماشین ها و دستمال کاغذی می فروشد که یعنی دستمال نمی خواهی؟ باید دفعه ی بعد که از اینجا می گذرم برایش دستکشی بخرم.
ماشین را که پارک می کنم ساعت 6:30 است.یوستین گوردر،فلسفه، خدا، راز فال ورق،ژوکر،گناه نخست و...ذهنم را پرکرده اند حالا و من با اشتیاق می روم تا حرف بزنم از همه ی این ها با دوست هایم.
یادگار
در حال فکر کردن به موضوعی که می خوام در موردش بنویسم از حلقه کتابخوانی به سمت خونه حرکت میکنم. نزدیک خونه هستم که یه نیسان وانت با قالپاق هایی شبیه سپر رستم با یک زایده نیزه مانند از کنارم رد میشه و یک بوق ممتد هم به افتخار سرعت مجازم میزنه. این ساعت رانندگی در قسمت های شمالی امن تر از قسمت های جنوبیه که معمولا همه خسته و بی حوصله رانندگی میکنن . در عوض ساعت های نیمه شب به خاطر سرعت بالای سرمستان در قسمت های شمالی باید بیشتر مراقب بود. انقدر تو فکر موضوعم که در خونه رو رد میکنم ولی هنوز موضوعی پیدا نکردم. شاید بعدا چیزی به ذهنم برسه فعلا برم که بوی یه شام خوشمزه میاد.
یک ساعت و سی دقیقه پیش
کافه کرگدن، سمت راست، درست مستقیم کنار راه پله ها، یک رستوران کوچک با درب ورودی کاملا باز.....
یک دقیقه ای می شود که روبه روی یخچال ایستاده ام، غذاهای دست نخورده یخچال صوری را تجسم میکنم. تخم مرغ، گوجه، نان سنگک. به نظر انتخاب مناسبی می آید! خسته تر از آنم که به فرمول پیچیده تری فکر کنم. لحظاتی بعد ماهیتابه سایز متوسط همیشه مستقر در طبقه دوم کابینت وسطی، میزبان بزم رنگارنگ شام امشب است، زرد، سفید، قرمز. کاسه سفالی آبی رنگ با ترشی لیته مخصوص سرآشپز، شام و آدمهایی که دوستشان دارم.
چراغهای روشن زرد و نارنجی رستوران کوچک، یکی یکی در ذهنم خاموش میشوند.
کابوس
صدای جیغ زنانه ای از خیابان بلند شد. آب دهنم را قورت می دهم. انگار تیغ ریش تراشی ای بلعیده ام و آن مشغول ریش ریش کردن گلویم است. به سرعت خودم را به ایوان میر سانم. تا کمر دولا می شوم. اطراف را نگاه می کنم ولی باز هم خبری نیست. انگار در این کوچه ی تاریک مدتهاست که هیچ موجود زنده ای قدم نگذاشته است. لرزه ای بر تنم می افتد، خودم را جمع می کنم. خدود ساعت یازده شب است. که این صدار را می شنوم. تا هفته ی اول وحشت زده و نگران به سمت صدا می رفتم ولی بعد از آن برایم تبدیل به یک قرار شبانه شد. سعی می کردم این پنج دقیقه ای که بیست و سه شب است جزیی از زندگی من شده را با کمترین تغییر انجامش بدهم. مطمئن بودم که در نهایت صاحب صدا را می بینم و او را از خطری که تهدیدش می کند نجات می دهم.کمکش می کنم و او را می رسانم دم خانه شان. به من اصرار می کند تا بیشتر با هم در ارتباط باشیم ولی من قبول نمی کنم و در هیبت یک قهرمان سریع از آنجا دور میشوم. به امید آنکه فردا شب بیاید و من را پیدا کند...
دوباره گلویم درد می گیرد.از این درد عصبی می شوم. سرما کارم را ساخته است. داخل اتاق می روم. پشت سر هم دو صدای دینگ دینگ می آید که نشان می دهد تیمهایی که رویشان شرط بسته ام یا گل زده اند یا گل حوردند. حوصله ی نگاه کردنش را ندارم. بیشتر از آن حواسم به این هست که کمتر آب دهنم را قورت بدهم. به سمت تخت می روم. خودم را روی تخت می اندازم. چشمهایم را می بندم. گرم شده اند ولی به سختی بازشان می کنم. گوشی موبایل را از جیب شلوارم در میارم و زنگ ساعت را روی هشت و نیم فردا تنظیم می کنم، با اینکه مطمئنم آن ساعت از خواب بیدار نمیشم.
نویسنده: حلقه کتابخوانی ما