داستان نویسی 7
موضوع : نگرانی وانتظار در یک خانواده (برداشت آزاد)
شاید مادر نگران بو د (ارشام)
شاید مادر نگران بود. احساس سرگیجه داشت.سرش را بیرون برد.نگاهی به خیابان انداخت.هنوز نیامده بود.شب بود.سرد بود.تاریک بود حتی خبری از ماه هم توی اسمون نبود
بچه های قد ونیم قد گرسنه هر کدوم یک طرف خوابیده بودند.از بین بچه ها رد شد وگوشه ای نشست پلک هاش را بست.
دیر شده بود.مرد دنده را عوض کرد.3 به 4.سرعت ماشین بیشتر شد.باید خیلی زودتر از اینها میرسید.پنجره را کمی پایین کشید.سیگارش ر روشن کرد.اولین ردیف دود را از پنجره بیرون داد. نگاهش موج دود ی که با سرعت از پنجره بیرون دوید را تعقیب کرد
چشماش رو به خیابون برگردوند.
سیاهی به سمت ماشین دویدیا شاید ماشین به سمت سیاهی رفت. پایش روی ترمز فشار داد.صدای جیغ ضعیف با صدای ترمز یکی شد.مرد سریع پیاده شد.سیاهی چیزی نیود جز یک گربه که زیر گرفته بود.نگاهش کرد.چسبیده بود کف اسفالت.خواب بود یا شایدمرده بود.حتما مرده بود
گربه لعنتی. یک لحظه فکر کردم آدمه
سپر ها ماشین سالم بود.گربه به لاستیک خورده بود نه به سپر خیالش راحت شد
سوار شد و گاز داد.1 به 2.احتیاط بیشتری داشت.قلبش هنوز از ترس و هیجان داشت میزدحتی فراموش کرد سیگارش را کجا انداخته
داخل کوچه شد.ماشین را نزدیک در پارک کرد .پیاده شد.دستش را گذاشت روی زنگ در باز شد.پله هارو 2 تا یکی بالا رفت
تا حالا کجا بودی؟گوشیت چرا خاموشه؟ هیچی یه کاری پیش اومد الاف شدم یک خورده شارژ باتری ام هم تموم شد
تخمه نگرفتی؟
آخ خخخ . گرفتم ولی تو ماشین جا گذاشتم.بازی چند چنده؟ صفر .صفر. بین 2نیمه تخمه هارو میرم میارم
کامیون داشت پایین ساختمون نیمه کاره شن خالی میکرد.صداش سکوت شب را شکست.چشمای مادر با صدا باز شد.به توله هاش نزدیکتر شد.بین اونا نشست سرش را روی دستاش گذاشت و دوباره خوابید گربه سیاه نه امشب بلکه شب های دیگر هم به خونه بر نگشت شاید مرده بود.
دوازده شب(حمیدرضا)
اینجور مواقع سعی می کنم واقع بین باشم. شخصیت آدمی هم به سان فنر است. تا قدری کشیده می شود و باز برمی گردد اما وقتی کشیدن بی حد شد فنر می شود خمیر، خمیر هم که همه شکلی می گیرد. دو سه روز اول زیاد به پر و پای خودم پیچیدم. هی مغز خودم را خوردم و هی افسار پاره کردم که ال می کنم و بل می کنم. برای خودم با صدای بلند داستان سرایی می کردم و پند و اندرز می دادم. خوب هر حرفی اگر مایه داشت می شود حساب، اگر نداشت حرف مفت است. حرف مفت هم که کنتور نمی اندازد.
می گفتم غیرت دارم، مرد ام خیر سرم و ناموس و بی ناموس حالیم می شود. سر سفره پدر مادر بودم و چشمم برنمی دارد یک پا ضعیفه اینجور ذلیلم کند. گفتم اگر دست از پا خطا کرده باشد خونش حلال است. آب می خوردم و باز فکری می شدم که چه؟ که خوب اصلا غیرت چیست؟ الا اینکه یکی دیگر از همه درس و مشقهای فک و فامیل دورمان که به خوردمان دادند؟ غیرت اصالت بشری بر می دارد؟ جان آدم مهمتر است حالا گیریم خطا کار، یا رگ غیرت تو؟ همین اراجیف را می بافتم و آرام می شدم که: باشد اصلا داده باشد هم کون لق اش، خودش و خدا، من چکاره ام؟ اما واقعیت این است وقتی جرئت کاری را نداری انقدر برای خودت صغری و کبری می چینی تا خیلی تر و تمیز قانع شوی که من این کار را نمی کنم، نه از روی ترس بل از روی منطق! جرئت نداشتم. حوصله هم نداشتم.
کم کم حس خشم و غضب جایش را با گیجی و گنگی طاق می زد. هفت روزی گذشت تا به اینجا رسید. هر طرف که نگاه می کردم به انبوهی سوال می رسیدم که جوابگویش خود، مسبب آنها بود. اصلا فکر کنم تقصیر خودم بوده، مدتی بود سگ محلش کرده بودم. اما نه، خودش این اواخر تو لک بود. می دانم ربطی به آن دوست قدیمی دوران دانشگاهش داشت. هوایی شده بود. اصلا از کجا معلوم همین حالا هم خوش و خرم کنار هم پیاله پیاله نوش نمی کنند و ما عین مار به خودمان چنبره زده ایم. ولی خیال باطل است او اینجور آدمی نبود. اگر هم بوده ما خبر نداشتیم. نمی دانم واقعا نمی دانم.
همانطور که روی کاناپه دمر خوابیده ام دکمه آیفن و تکرار تلفن را باهم فشار می دهم. خاموش است. ده روز است خاموش کرده. یعنی ممکن است اتفاقی افتاده باشد؟ تصادفی، آدم ربایی ای چیزی. جرئت نداشتم حوصله هم نداشتم. اینجور آدمی بودم از وقتی یادم هست. مرده باشد و من تا آخر عمر بی خبری بکشم شرف دارد به اینکه دنبال جنازه اش یا بدن له و لوردش در بیمارستان و تیمارستان سرگردان شوم. استرس برایم خوب نیست، گمان کنم دکتری چیزی بهم گفته باشد. شاید هم نگفته اما خودم بهتر از هر دکتر نفهمی می دانم چه چیز برایم بهتر است! انقدر می مانم در این خراب شده یا خودش می آید یا خبرش.
دوباره انگار حس خشم و غضب برگشته بود. بی همه چیز! زندگی ام را جهنم کرد تورو خدا می بینی؟ این گوشه عینهو یک شقه گوشت افتاده ام. بیاید هر کاری نکنم دست کم باید تقاص این مدت عذابی که کشیده ام را بدهد. یک سیلی حق اش است. تازه کمی هم رمانتیک می شود. ناخودآگاه خنده ام می گیرد.
امشب شده ام مجسمه ماتم. ذهنم خالی و قیافه ام زار و نزار شده است. پیرزن فضول خیال کرده مرده ام. آمده بود داشت از درز در بو می کشید ببیند بوی تعفن می شنود یا نه! زنیکه کودن. حالم از هرچی زن است به هم می خورد، لعنت به همه شان. جست می زنم کنار پنجره و مثل احمق ها صورتم را به شیشه می چسبانم. هم خنک است هم شفاف، مثل دست های او که با احتساب امشب تقریبا خیلی شب است که به عدم پیوسته. گمان کنم اگر رستم هم در خان هفتم پیروز نمی شد و مثل من به خان دوزاده می رسید حال و روزی بهتر از این نداشت. خیال کنم که دیگر پیدایش نشود.
یک فانتزی از همان توهمات همیشگی بود که گذشت. خواب بودم، اصلا از اول هم کسی نبوده، من همیشه تنها زندگی کردم. این واقعیت زندگی من است. چیزی که بوده، چیزی که هست. با لبه ی آستین دور دهانم را خشک می کنم و یک حبه قند از روی میز می اندازم بالا. هنوز دهانم گس و تلخ است. دیگر تکرار نمی شود این آخرین بار بود قول می دهم.
دوازده شب(آزاده)
روز اول ... روز دوم ... روز سوم ... روز چهارم ... روز پنجم ... روز ششم ... روز هفتم ...
روز هشتم
گشنهام، مسعود هم نیست. اصلا حال شام پختن را ندارم.
روز نهم ... روز دهم ... روز یازدهم ...
روز دوازدهم
فکر می کنم این بی خبری کمی از حد نرمالش بیشتر شده. ده روز – یازده روزی میشود لامصب یک تلفن یا حتی ایمیل هم نزده. پروین راست میگه من و مسعود دیگه زیادی شورش را در آوردیم! سر کلاس لبخند شیطنت آمیز دخترک را که میبینم دلم تنگ میشود برای یک سال اول ازدواجمان. هرچند شاید به بی نمکی بچههای این دوره زمانه نبودیم. میدانم که عوض نشده، همانقدرِ روز اول دوستم دارد و این را هنوز از ته لبخندش میفهمم. من و مسعود کفو هم هستیم. اصلا عقد ما را توی آسمونها بستهاند. شرایط ما هم اینجوری رقم خورده! اما خوب ما هم زیادی آدمهای بسازی هستیم.
روز سیزدهم
اسمس زده:
“Azizam, tooye foroodgaham. midoonam o midooni ke bare hezaromi hast ke raftam o khabar nadadam va to ye la’anati yek bar ham be room nayavordi. hamishe yek gholi be khodam dade bood ke agar in kar man o bishtar az 10 rooz az to door kard vase hamishe mizaramash kenar. midooni ke be karam iman daram, amma emrooz akharin ruze in kare kazaee bud. migzaramesh kenar baraye hamishe!"
دلم غنج میرود، بی خود و بی جهت! بعد از مدتها چیز جدیدی از خودم کشف کردم: از 10 روز که بیشتر شود، باز میشوم همان دخترک 19 ساله بی تاب! جواب میدهم: "خوب یعنی از این به بعد باید با حقوق من کنار بیاییم دیگه؟! می دونستم امروز سر کلهات پیدا میشود. زیر قورمه سبزی را کم کن! نسوزد ها!"
خاطرات روزانه یک خاین(احسان)
... صدای کلید در همه تراوشات ذهنیم رو با پک آخر سیگار گم میکنه تو هوا ، منتظر میشم تا بیاد تو اتاق
نگاهش می کنم ، می خنده و میره لباسش رو عوض کنه
رفت جلو آینه
آینه ای که کهنه نوشته بودم ؛ کجایی ؟
نوشت : جایی بدون تو
اومد دراز کشید و من رو با معصومیت صورتش دوباره تنها گذاشت ...
چشمام برق زد
بالاخره نوشت !
بعد از سه سال این اولین جمله ای بود که برام می نوشت
شاد و شاد و شاد
خرسند از امید به بخشش خوابم برد
از "خاطرات روزانه یک خاین" اثر پتیایر کلفسکی
دلواپسی شب شعر(علی)
دوباره تنهایی و من و شومینه و کتاب شاملو و یک پیک ودکا و سیگار پشت سیگار.
دوباره من و غم نبودن تو و لحظه های تلخ تنهایی و ثانیه پشت ثانیه.
دوباره ساعتهای بدون تو بودن و چشم انتظار در کنارم دیدنت و ضربان قلب پشت ضربان قلب.
دوباره دیرکردنها و ابر بهاری روی چشمهای من و نبودن تو برای پاک کردن قطرات و اشک پشت اشک.
دوباره سردی هوا و نبودن آغوش گرم تو و تنهایی تن من و نبودن بوی تو در هوا و نفس پشت نفس.
دوباره خاموشی و تاریکی و سکوت و نبودن شمع چشمات و خودکشی پروانه و وحشت پشت وحشت.
دوباره دلواپسی و نگرانی و ساعت 12 شب و نیومدن تو و آژیر پشت آژیر.
دراین برهوت با فرهنگ ماندن ودر این هیاهوی بسیار برای هیچ ,چندسالی است برای سرسبزی رفتارمان, درگوشه ای "آرام کتاب میخوانیم" با ما باشید.جلسات هفتگی هر هفته یک کتاب