بخش اول زندگینامه جان گریشام

جان ری گریشام داستان نویس، حقوق دان، وکیل و نویسنده آمریکایی در هشتم فوریه سال 1955 میلادی در آمریکا چشم به جهان گشود.جان گریشام رشته حقوق را در دانشگاه ایالتی میسی سیپی دنبال کرد و مدتی به کار وکالت در شهر آکسفورد پرداخت.او پس از این نماینده مردَم در پارلمان ایالتی بود ولی پس از چندی کناره گیری کرد.در این دوران به نگارش رمان های حقوقی سرگرم شد. داستان های جان گریشام به فروش های بالایی در آمریکا دست یافتند و به زبان های دیگر ترجمه شدند.

آثار گریشام به فیلم نیز تبیدل شدند و در سینما موفقیت هایی به دست آوردند.

§         برادران

§         هیئت منصفهٔفراری

§         وصیت نامه

§         شریک

§         باران ساز (معجزهٔسرنوشت)

§         موکل

§         زمانی برای کشتن

§         دختر انتقامجو (سوگندخورده فراری)

§         اتاق مجازات

§         شرکت

§         احظاریه

§         وکیل خیابانی

§         شاه زیانکاران

§         پرونده پلیکان

§         سوداگر

§         خانه نقاشی شده (این رمان غیر حقوقی است)

§         مرد معصوم

§         دستیار حقوقی

در حاشیه:

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، رمانمرد معصوم، اثر جنجالی جان گریشامنویسنده‌اش را راهی دادگاه کرد تا در مورد اتهام هايي که در آن به چند مامور بازپرسی پلیس وارد کرده است، توضیح دهد. بیل پترسون»، دادستان محلی «پونتوتوک» و «گری راجرز»، مامور سابق اداره بازپرسی پلیس ایالتی «اوکلاهوما» به برخی محتویات این کتاب از جمله ماجرای زندانی کردن بی‌دلیل «ویلیامسون» اعتراض کردند


بخش دوم خلاصه داستان مرد معصوم نوشته شده توسط مجید مرشدی

داستان وکیلی نابینا، موکلی دیوانه، دستگاه قضایی خود ستا، پلیسانی فاسد و عدالت، که به مسلخ می رود.

"ران ویلیامسون" جوانی با آرزوی تبدیل شدن به بزرگترین ورزشکار ایالت "اوکلاهما" نوجوانی را طی می کند در عنفوان جوانی به بازیکن بیسبال با آینده روشن تبدیل می شود ولی شهرت را بر نمی تابد و به بیراهه کشیده می شود. آسیب های جسمانی در کنار افراط در مصرف مشروبات الکی و مواد مخدر زندگی ورزش اش را خیلی زود به انتها می رساند. زندگی­ا­ی که می­توانست سرشار از افتخار باشد تبدیل به گنجینه حسرتها می شود. حسرتهایی که ذهنش را می خراشد و او را تبدیل به بیماری روانی می کند.

دختر جوانی به نام "دبرا سو کارتر" در شهر کوچک "ادا" در منزل خودش به طرز وحشتیانه­ای مورد تجاوز قرار گرفته و کشته می شود. ترس از ناامنی تمام شهر را فرا می گیرد و اهالی در انتظار یافتن قاتل و مجازاتش هستند.اداره آگاهی و دادگستری شهر، درمانده و ناتوان از حل معمای قتل زیر فشار افکار عمومی قرار می گیرند و برای رهایی از مخمصه بدنبال شخصی میگردنند که با پرونده سازی بتوانند او را مجرم معرفی کنند و چه کسی بهتر از جوانی که سقوطش را از ورزشکاری موفق تا دائم الخمری بیکار بسیار سریع طی کرده بود و مشتری دائم همان کلوبی بوده که مقتول در آنجا مشغول به کار بوده. "ران" سرپوشی می شود بر بی کفایتی اداره آگاهی و دادگستری و همچنین موجب آروم کردن افکار عمومی.

بی­عدالتی که در زمان دستگیری و بازجویی از متهم آغاز شده بود در دادگاه ادامه می­یابد. زمانی که اداره آگاهی، که آگاه نیست در کنار دادگستری قرار می گیرد که دیگر داد گستر نیست، دیگر هیچ هیات منصفه یارای مقاومت در مقابل خواسته شان را ندارد. آنها دلایل ارائه میدهند تا واقعیت را آنطور که خود میخواهند جلوه دهند. شهادت جنایتکاران محکمترین مدرک اثبات گناهکاری "ران" قرار می گیرد و وقتی کاری از دست وکیل نابینایش بر نمی آید پس به ناچار بی گناهیش را فریاد می زند. فریادهایی که از دیوارهای بتونی زندان راهی به خارج پیدا نمی­کند و فقط موجب تفریح زندان بانانش و آزار دیگر منتظران اعدام می شود.

چندین سال حبس در سلول "صف مرگ" بیماری روانی "ران" را تشدید می کند و چون یک بیمار روانی را نمی تواناعدام کرد پس قانون ناچار می شود اجازه بستری شدن او را در کلینک بیماران روانی صادر کند. مکانی وحشتناک که فقط از دید شخصی که سالها محبوس در سلولی تاریک در انتظار مرگ بوده، جایی امن و خوبی است.

به طور تصادفی یکی از برگه­های درخواست تجدید نظر در حکم اعدام "ران"توجه قاضی با تجربه­ای را جلب می نماید و او پس مطالعه و تحقیق درباره پرونده حکم برگزاری دادگاه دیگری را صادر می نماید و اینطور می نویسد :

بنابراین خدای متعال به دادمان برسد، اگر در این سرزمین بزرگ و وسیع، سرمان را به سوی دیگری بچرخانیم در حالیکه مردامانی که محکوم به مجازات به مرگ شدهاند به اتاق مجازات می روند، در حالی که حتی از یک محاکمه عادلانه و منصفانه نیز برخوردار نگرده اند و این اتفاق در این پرونده بخصوص نزدیک بود روی دهد.

دادگاه برگزار می شود. علم ژنتیک و آزمایش DNAاجازه هیچ بی عدالتی را به کسی نمی دهند و ران بیگناه اعلام شده و پس از دوازده سال آزاد می شود. در حالیکه هیچکس از او پوزش نخواست و اظهار پشیمانی و ندامت نکرد. زیرا هیچکس آنقدر جوانمرد و شجاع نبود تا اظهار تاسفی صادقانه ابراز دارد. هیچکس از او خداحافظی نکرد. هیچکس از او دلجویی نکرد . فقط گفتند" گورت را از ایجا بکن و برو" و سپس گفتند "وقتی رفتی سرو صدای زیادی هم به را نینداز".

 

نمرات

ردیف

نام

نمره

1

مجید

14

2

علي

14

3

راحله

11

4

احسان

ن

5

صبرا

12

6

هدی

10

7

نعیمه

ن

8

عماد

8

9

ساغر

11

10

آذین

9

11

هانیه

12

12

سالار

ن

میـــانگین

11

ن: در حلقه حضور داشتند ولی نمره­ای به کتاب ندادند.